جرعه ای شعر...

عشق اگرچه حرف ربط نیست ربط می‌دهد مرا به تو شوق را به جان رنج را به روح همچنان که باد خاک را به دشت ابر را به کوه.

سلام امروز بعد از مدتها مینویسم در کنار دختر کوچکم آوینا
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳٩٤ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

  ز گریه مردم چشمم نشسته درخون است 
ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می خورم خون است

                    چگونه شاد شود اندرون غمگینم                                 به اختیار که از اختیار بیرون است

حضرت حافظ

نوشته شده در یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بارها گفته ام این شهر بهار ندارد 

باغ ندارد

بهارنارنج ندارد

و آدم اگر دلش بگیرد

دردش را به کدام پنجره بگوید

که دهانش پیش هر غریبه‌ای باز نشود ؟
                                                                                        لیلا کردبچه

+عنوان از سید علی میر افضلی 
نوشته شده در یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

تو را
در بغضِ طهران


در امیرآباد گم کردم

تو را


در کوچه ­هایِ ­ سرد نوبنیاد گم کردم

تو را


در جشن و رقص و پایکوبی


بین مهمان­ ها

تو را


در گریه ­های ­ میرِ بی داماد


  گم کردم


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

خلاصه اخبار جهان

هر چه که می خواهد باشد

حالا 

که جهان من در تو خلاصه می شود.


نسترن وثوقی

نوشته شده در یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

مثل اخبار تازه می مانی که به چشم کسی نیامده ای

نکند ناگهـــان یکی برسد برساند تــــو را به گوش جهان

مستی و می روی به جانب چپ، مستی و می روی به جانب راست

گــــاه مثل مقاله ای در شـرق گـــاه چـــــون سرمقاله ی کیهـــــان!!

 

آرش پورعلیزاده

نوشته شده در یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیوفتد


رویا ببارد


دختران برقصند


قند باشد


بوسه باشد


و خدا بخندد بخاطرِ ما


ما که کاری نکرده ایم!



سید علی صالحی

نوشته شده در یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

تنهایی

زمستان «سیبری» است انگار

استخوان می‌ترکاند لاکردار !‏


رضا کاظمی

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

 

من فدای تو

 

به جای همه گلها تو بخند

 

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

 

ریسمانی کن از آن موی دراز

 

تو بگیر

 

تو ببند

 

تو بخواه

 

   تو بخند...!

 

 

فریدون مشیری

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

حالا بیا برویم


برویم پای هر پنجره


روی هر دیوار و


بر سنگ هر دامنه


خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را


برای مردمان ساده بنویسیم


مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من


هوای تازه می‌‌خواهند!


ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و


اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی....



سید علی صالحی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

قلب

مهمانخانه نیست که آدم‌ ها بیایند

دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند

قلب ، لانه‌ ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود

و در پاییز باد آن را با خودش ببرد

قلب ، راستش نمی دانم چیست؟

اما این را می دانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب

است..!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

تمام می شود


تمام ناگفته های من


فقط چند نقطه چین باقی می ماند


تا حرف های سادگی هایم را


دوباره تکرار کنی

 

پریسا کاشی

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

به همین گونه شعر می‌نویسم

مدادم را در دستم می‌گیرم

و می‌نویسم باران.

دیگر پروانه و باد خود می‌دانند پاییز است یا بهار

من تنها گاه‌گاهی خورشیدی از گوشه‌ی چشمم به جانب‌شان می‌فرستم

و اگر توفانی برخیزد و آب‌ها و برگ‌های سیاه را با خود ببرد، با من نیست

به همان‌گونه که اکنون گل سرخی بر یقه‌ی پیراهن‌تان روییده‌ست.

 

"شمس لنگرودی"

 از مجموعه: در مهتابی دنیا

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

همین که هستی


همین که لابلای کلماتم


نَفَس می کشی


راه می روی


در آغوشم می گیری


همین که پناه ِ واژه هایم شده ای


همین که سایه ات هست


همین که کلماتم از بی "تو"یی


یتیم نشده اند


کافی‌ست برای یک عمر آرامش؛


باش


حتی همین قدر دور


حتی همین قدر دست نیافتنی...

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

 

آسمان

را گفتم

می توانی آیا

بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه

روح مادر گردی

صاحب رفعت دیگر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

کهکشان کم دارم

نوریان کم دارم

مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

همیشه باش

هیچ نیمکتی

طاقت بغض مرا ندارد.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

ﺑﻬﺎﺭ، ﺑﯽﺣﻀﻮﺭِ ﻗﺪﻡﻫﺎﺕ


ﮐﺎﺑﻮﺱِ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏِ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺳﺖ


ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ


ﺷﮑﻮﻓﻪ، ﺑﻬﺎﻧﻪﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ


ﻭَ ﺗﻮ


ﭘﯿﺮﺍﻫﻦِ ﺗﻤﺎﻡِ ﻓﺼﻞﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﻨﺪ .

 

"ﺳﯿﺪﻣﺤﻤﺪ ﻣﺮﮐﺒﯿﺎﻥ"

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

جنگل،
پاییز،
کلبه ای چوبی
و دودی که از دودکشش بالا می رود
کاش با تو
در چهارچوب همین تابلو
آشنا شده شده بودم.

 

 

"رویا شاه حسین زاده "

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست 
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست 

قانعم ، بیشتر از این چه بخواهم از تو 
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست 

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم 
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست 

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن 
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست 

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه 
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز 
که همین شوق مرا، خوب‌ترینم! کافیست 

 

"محمد علی بهمنی" 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

مرد اگر بودم
نبودنت را غروب های زمستان
در قهوه خانه ی دوری
سیگار می کشیدم .
نبودنت دود می شد
و می نشست روی بخار شیشه های قهوه خانه .
بعد تکیه می دادم به صندلی
چشمهایم را می بستم
و انگشتانم را دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم
تا بیشتر از یادم بروی 
نامرد اگر بودم

نبودنت را تا حالا باید فراموش کرده باشم
مرد نیستم اما
نامرد هم نیستم
زنم و نبودنت
پیرهنم شده است!

 

رویا شاه حسین زاده

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

چقدر دوست داشتن تو خوب است.
دوست داشتن تو 
ماهی قرمز هیچ سفره هفت سینی نیست.
دوست داشتن تو
عین ساعت تحویل سال است.
ــ همیشه منتظرش مانده ایم.ــ
دوست داشتن تو 
عیدی اول فروردین است.
کاش همیشه عید بود.
کاش همیشه تو را عیدی می گرفتم.
تو را دوست دارم
زمین از چرخیدن می ماند.
و خورشید فراموش می کند که باید غروب کند.
تو را دوست دارم.
سیب ها 
همه ی فصل ها به شکوفه می نشینند.
چلچله ها کوچ نمی کنند.
وقتی تو را دوست دارم
دختر کوچک آسمانم هنوز.

 

"فخری برزنده"

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

سلام به همه دوستان گلم

منو از نظرات خوب و دلگرم کنندتون محروم نکنید.

یاحق

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

صدایم کن عزیزم


بگذار صدایت در گوش تنهایی ام ته نشین شود


دستانم را بگیر


اجازه بده بهار 


از تلاقی سرانگشتانمان چشم باز کند


کنارم بمان


و نگذار فاصله ها


به خاطره هایمان ریشخند بزنند 


دوستم داشته باش


دنیا به کوتاهی یک خواب است


و مرگ با زدن ضربه ای به شانه مان


از خواب بیدارمان می کند!


دوستم داشته باش 


دوستم داشته باش


دوستم داشته باش 

 

من از هر دستی که به شانه ام می خورد


می ترسم ...



"مریم توفیقی"

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

دهنم رایحه ی روزه نمیداد که من

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"
لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

"
ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا منجی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

در نوبتی دوباره دلت را مـرور کن

از غم به هر بهانه‌ی ممکن عبور کن

رحمی کن ای عزیز به آبادی خودت

فکری برای کشتن این بوف کور کن

ای خیس گریه‌های کدورت، کمی بخند

این ابرهای مملو تب را صبور کن

گیرم تمام راه تو مسدود شد، بگرد

یک آسمان تازه و یک جاده جور کن

با انجمادِ ظلمتِ شب بی شباهتی

با شعله در برودت ذهنم خطور کن

یاغی! هبوط فرصت تقسیم سیب نیست

در نوبتی دوباره دلت را مـرور کن

 

 فرهاد صفریان

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

سال جدیدت را با تکه های شکسته سال قبل شروع نکن!

امسال، سال دیگری است...

امسالت را پر از حس خوب کن

حس خوب یعنی کودک ماندن

حس خوب یعنی تکرار روز تولد

حس خوب یعنی بخشیدن دیگران

حس خوب یعنی گول نزدن وجدان

حس خوب یعنی بخشیدن دیگران

حس خوب یعنی برداشتن بار پیرزن همسایه

حس خوب یعنی ایستادن روی ترازوی پیرمرد

حس خوب یعنی نوازش دستان مادر

حس خوب یعنی عاشق بودن و وقتی عاشقی که حالت خوب باشد

و هرروز و هر ساعت و هر لحظه باور داشته باش

که شاید فردایی نباشد

پس حست را خوب کن، همین امروز

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

جای یک چیز را در زندگیت عوض کن تا زندگیت زیبا شود!

بجای ترس از خدا، عشق را جایگزین کن.

 

 اوشو

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

هر لحظه را چنان با شکوه زندگی کن که گویی واپسین لحظه زندگیت است...  

و کسی چه میداند!؟ شاید که واپسین لحظه باشد.

 

  اوشو

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد


ناز معشوق دل‌آزار خریدن دارد



فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق


چشم سبز تو چه دشتیست! دویدن دارد



شاخه ای از سردیوار به بیرون جسته


بوسه ات میوه ی سرخسیست که چیدن دارد



عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی


قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد



وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن


عاشقی بی سر و پا عزم رسیدن دارد



عمق تو دره ی ژرفیست مرا می خواند


کسی از بین خودم قصد پریدن دارد



اول قصه ی هر عشق کمی تکراریست


آخرِ قصه ی فرهاد شنیدن دارد



  کاظم بهمنی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

در انتهای هر سفر

در آیینه


دار و ندار خویش را مرور می کنم


این خاک تیره این زمین


پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان


سرپوش چشم بسته ام


اما خدای دل


در آخرین سفر


در آیینه به جز دو بیکرانه کران


به جز زمین و آسمان


چیزی نمانده است


گم گشته ام ‚ کجا


ندیده ای مرا ؟

 

 

 حسین پناهی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

امروز به پایان می رسد


از فردا برایم چیزی نگو


من نمی گویم :


فردا روز دیگریست


فقط می گویم :


تو روز دیگری هستی


تو فردایی


همان که باید به خاطرش زنده بمانم



جبران خلیل جبران

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

در شب یلدای عشقت شب نشین باده ام

خسته از دلتنگی‌ات با جام ها جان داده ام

نیستی هر لحظه اما با منی در شعر من

با خیالت مست در آغوش غم افتاده ام!

 

 مینا معمارطلوعی یلدای 1391

نوشته شده در یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

زمستان را

با شال گردنی تو می شناسم

و هوس پارو کردن برفی از بامی

که روبروی پنجره خانه توست

 

برف آب می شود

و من همچنان تو را تماشا میکنم

با فنجان چای نیم خورده

و کتابی در دست

روی صندلی لهستانی با عینکی خسته

اتاق ت مجموعه شعری ست

که هیچ ذهنی نمیتواند مسمومش کند 

اتاق ات موزه ی دوستت دارم هاست

 

 وحید پور زارع

 

نوشته شده در یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

زخمی کهنه‌ام
سایه‌ی رنجی پایان یافته
دوستت دارم
و به لمس سرانگشتانت

بر سایه‌ی این زخم دلخوشم.

 

شمس لنگرودی

نوشته شده در یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دوست داشتن تو


زیباترین گلی ا‌ست


که خدا آفریده!


گفته بودم؟

 

 عباس معروفی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

ای که چون زمستانی

و من دوست دارمت

دستت را از من مگیر

برای بالا پوش پشمین‌ات

از بازی‌های کودکانه‌ام مترس.

همیشه آرزو داشته‌ام

روی برف، شعر بنویسم

روی برف، عاشق شوم

و دریابم که عاشق

چگونه با آتش ِ برف می‌سوزد!

 

نزار قبانی

نوشته شده در یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

تا به حال کسی

تو را با چشم هاش نفس کشیده؟

آنقدر نگاهت می کنم

که نفس هام

به شماره بیفتد

بانوی زیبای من!

جوری که از خودت فرار کنی

و جایی جز آغوش من

نداشته باشی.

 

عباس معروفی

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بوی باران.... چشمانم را می بندم... احساس سبکی میکنم... حس پرواز دارم... به یاد تو می افتم... حتما تو هم به یاد من هستی!

بارها با هم زیر باران قدم زدیم. دستهای تو سهم من بود و دستهای من سهم تو...

چه آرامشی! چه خاطرات شیرینی! زمانها گذشتند و من هنوز تو را در ذهنم زنده نگاه داشته ام. مثل یک نور. نوری که هیچوقت کور نمی شود. هنوز کنار تو هستم اما دستهای تو دیگر سهم من نیست! تو در آغوش خاک... و من هنوز بیادت هستم. هنوز همراهت هستم. باران بهانه است. میخواهم ثانیه ای با تو باشم میخواهم بنویسم اما...

زندگی من! برای تو حرفهای زیادی دارم. میخواهم خاطرات خوب را به یادت بیارم. میخواهم در کنار تو بخوابم. میخواهم باز باران ما را خیس کند. باز چشمهای نازت را زیر باران ببینم. شاید من لایق تو نیستم ولی به یادت می مانم. تا آخرین نفس. با هر باران، با هر شب، با هر گریه، با هر سکوت، با هر روز، با هر حرف، با هر خنده و با هر نفس به یاد تو هستم نازنینم...

 

به قلم: پرکاس

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

میان این همه جنگ،
میان این همه درد،
میلادت،
تولد ستاره ای ست که جهان را روشن کرده است.
با این همه جنگ،
با این همه درد،
چه زیباست جهان.

خداوندا،
بگذار دست‌های تو را ببوسم
که جهان را روشن آفریدی.


  امیر صابرنعیمی

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

هدیه‌ام از تولد، گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده‌ام، تو کوهم کردی

برف می‌شدم، تو آبم کردی

آب می‌شدم، تو خانه دریا را نشانم دادی

می‌دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.

 

 شمس لنگرودی

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

پیله کرده ام به تو

نمیدانی

پروانه شدن در آغوشت

چه عالمی دارد...

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

قطارها همیشه وسوسه انگیزند،

یعنی همیشه جایی بهتر از اینجا وجود دارد.


رسول یونان

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

روزها زیبایند

خرده تلنگری به شعر

نفس در هوای خواستن تو

و هر روز،

نخستین نشانه حضورت

لبخند خواهش،

بر لبان ثانیه‌ها می‌نشاند.

عشق

و زیستن در هوای تو

خوشبختی فریبنده‌ای است

زندگی را دوست دارم.

 

 مینا معمارطلوعی


نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

ای که چون زمستانی

و من دوست دارمت

دستت را از من مگیر

برای بالا پوش پشمین‌ات

از بازی‌های کودکانه‌ام مترس.

همیشه آرزو داشته‌ام

روی برف، شعر بنویسم

روی برف، عاشق شوم

و دریابم که عاشق

چگونه با آتش ِ برف می‌سوزد!

 

 نزار قبانی

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

عاشق که می شوی

لالایی خواندن هم یاد بگیر

شب های باقیمانده ی عمرت

به این سادگی ها

صبح نخواهند شد...!

 

مهدیه لطیفی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت،

دلتنگی ام را به باد می سپارد...

 

سیدعلی صالحی

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بوی صبح می‌دهی،

و گنجشک‌ها

در خنده‌هایت پرواز می‌کنند.

حسودی‌ام می‌شود

به خیابان‌ها و درخت‌هایی،

که هر صبح

بدرقه‌ات می‌کنند...

حسودی‌ام می‌شود

به شعرها و ترانه‌هایی که می‌خوانی

- خوشا به حال کلماتی،

که در ذهن تو زیست می‌کنند!-

دلم می‌خواهد

یک‌بار دیگر

شعر را

خیابان را

تمام شهر را،

با کودک مهربان دست‌هایت

از اول،

قدم بزنم...

 

 مریم ملک دار

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

با فنجانی چای هم می توان مست شد!
اگر اویی که باید باشد، باشد ...

 

 حسین پناهی

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بیا برویم کمی قدم بزنیم ...


نگران نباش !


دوباره باز می گردانمت به قاب عکس !!



 رضا کاظمی

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دیـروز ما زندگی را به بازی گرفتیم

امــروز، او ما را ...

فــردا ؟

"قیصر امین پور"


منبع نوشته: http://lahzehhayam.blogfa.com

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

سلام!


حال همه‌ی ما خوب است


ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،


که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند


با این همه عمری اگر باقی بود


طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم


که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

 

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


علی صالحی

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

انار فصل ندارد 
هر وقت تو بخندی 
می شکفد
رضا کاظمی
نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

خدای من!

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.

تو که اینقدر دلسوز منی!

 

قسمت هایی از دعای عرفه امام حسین (ع) به قلم دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |


مرد نیستم اگر مردانه پای عشـــــــــــــــقم نایستم!


من از قبیله ی فرهاد ها آمده ام...


آنقدر عشــــــــــقت را جار می زنم تا خدا برایم کَف بزند!


فرقی نمی کند فرشـــــــــــــــــته باشی یا آدم


شیرین باشی یا زلیخا


قالیچه ی دل من بدون اسم رمـــــــــز ِ نام ِ "تو" پـــــــرواز نمی کند...


مردانه پای این عشــــــــــــق می ایستم...



تا که عشقمان در تاریخ ثبت شود

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دست هایم


این روزها بوی حافظ می دهند!


تـفأل که می زنم

 


کنعـانم


بدجـور


یوسفش را می خواهد...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بگیر، 

دست هایم را 

تا زمستان،

از حافظه ی انگشتانم پاک شود

 

محمد غفاری


نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

پائیز را 

به هیچ می انگارد

دستی که دست های تو را دارد

 

 

سیدعلی میرافضلی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

کنار من که قدم میزنی هوا خوب است

پُر از پریدنم و جای زخم ها خوب است

برای حک شدن عشق در خیابان ها

به جا گذاشتن چند ردپا خوب است

 

صالح سجادی 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

تقصیر تو نیست


هرچه هست زیر سر پاییز است


که به نسیمی عقل را می رباید


تا دل


بی اگر و امایی



تنگ توشود.



آ. کلوناریس، شاعر یونانی
ترجمه: احمد پوری

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بگو به باران


ببارد امشب


بشوید از رخ


غبار این کوچه باغ ها را


که در زلالش سحر بجوید


ز بی کران ها


حضور ما را...



محمدرضا شفیعی کدکنی

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

نه پنجره‌ای اضافی دارم


که تو را در آن بگذارم


و نه میزی


معشوقه‌ای نیز


در این شهر ندارم


ای گل!


ترا بخرم و چکارت کنم؟




جاهد کوله‌بی
ترجمه‌ی رسول یونان

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

" ساعت " ها

به عقــب برگشتند ...

امــــا

" تو " نه !

حتـــی پائیز هم نتوانست تو را برگرداند !

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

" تـــــو " 

خـــود ِ منی !

و من 

این روز ها ...

بســـیار خودخـــواه شده ام !

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

در و دیوار دنیا رنگی است


رنگ عشق ...


خدا جهان را رنگ کرده است


رنگ عشق ...


و این رنگ، همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد


از هر طرف که بگذری لباست به گوشه ای خواهد گرفت


و رنگی خواهی شد


اما کاش چندان هم محتاط نباشی !


شاد باش و بی پروا بگذر ...


که خدا کسی را دوست تر دارد


که لباسش رنگی تر است !


 

عرفان نظرآهاری

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

به این روزها بگو به احترام بودنت بایستند.


به این ساعت‌ها بگو آهسته‌تر بروند؛


می‌خواهم کنار دستهایت مقبره‌ای بسازم


و تمام ابرها را از تمام پاییزها،


تمام گنجشکها را از تمام درختها،


به صبح این خانه بیاورم،


ساعت را کوک کنم


و در انتظار «صبح ‌بخیر» تو دراز بکشم.


 

مریم ملک دار

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی؟


تو که قطره بارانی بر پیراهنم


دکمه طلایی بر آستینم


کتاب کوچکی در دستانم


و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم


مردم از عطر لباسم می فهمند


که معشوقم تویی


از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای


از بازوی به خواب رفته ام می فهمند


که زیر سر تو بوده است...

 

 

نزار قبانی

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

باورت بشود یا نه


روزی می رسد


که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد


برای نگاه کردنم ، خندیدنم


و حتـــی اذیت کردنم


برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی


روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود


می دانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد



بهومیل هرابال 
ترجمه : پرویز دوایی

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

به مرگ


گرفته ای مرا


تا به تبی راضی شوم


کاش می دانستی


به مرگ راضی ام وقتی که


تب می کنم از دوری ات !


محسن کیوان

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

از دیدار تو بازمی‌گردم


با دست‌هایی که در دست‌های‌ام جا مانده‌اند


و حرف‌هایی که در دهان‌ام...



از دیدار تو بازمی‌گردم


با چشم‌هایی،


که راه خانه را بازنمی‌شناسد



کسی در رگ‌های‌ام راه می‌رود


کسی در قلب‌ا‌م می‌ایستد


و در جیب‌هایم دستی‌ست


که بوی ِ عشق می‌دهد...



در آیینه نگاه می‌کنم


تو را می‌بینم

 

 

 

مریم ملک دار

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بگذار قفل ها و کلید ها کار خودشان را کنند

 

 ما چرا باور کنیم درهای بسته ی بین خودمان را؟


چرا به جای گریستن به تنهایی اعتقاد نیاوریم؟


نگاه کن


گنجشک های مست پشت پنجره


زندگی را با خود از این شاخه به آن شاخه می برند


تو اما روی کاناپه بست نشسته ای


و می گذاری کوچه هایمان به بن بست برسند

 


بی خیال با کاموا های آبی ات دریا می بافی


من آن طرف نگاهت دست و پا می زنم در خودم


عینک آوردم


تعارف کردم به تو


و سعی کردم خودم را به درشت نمایی بزنم


تو اما


همچنان دریا می بافی


که مرا غرق کرده باشی!

 

مریم نظری

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

نبودی


و من


قصه های زیادی بافتم،


برای بودن تو.


هه!


به چه می خندی!؟


می دانم، قصه هایم را خوب بلدی

بهانه می خواستم


تا چیزی برایت ببافم.


من، اندازه ی تنت را خوب بلدم.

 

 

 حامد طبری

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بی تو


نه بوی خاک نجاتم داد


نه شمارش ستاره ها تسکینم


چرا صدایم کردی


چرا ؟


سراسیمه و مشتاق


سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی


نشان به آن نشان


که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت


و عصر


عصر والیوم بود!


حسین پناهی

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

زمان انتظار تمام شد

دیگر شعر غمگینی نخواهم نوشت

دیگر

شعر غمگینی نخواهم نوشت

 

کسی نمی‌آید

قرار نیست بیاید

 

دیگر

شعر نخواهم نوشت

 

 شهاب مقربین

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

زیر این آسمان ابری

به معنای نامش فکر می کند

گل آفتابگردان!

 

 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

حالا که رفته ای، بیا

بیا برویم

بعد مرگت قدمی بزنیم

ماه را بیاوریم

و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

 

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت

 

لعنتی

دستم از خواب بیرون مانده است.

 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

چشمانت را ببند


و فکر کن


روی صندلی چرخ دار به دنیا آمده ای


این شهر


زنی را که روی پای خودش راه می رود


دوست ندارد!

 


  شعر از پوپک ریاضی

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |


نمیدانم دلتنگی ام

برای چیست . . .

و دست‌هایم چشم انتظار کیست!

در من,

کودکی دبستانی

تکیه داده است به دیوار

و مدام به آمد و شدِ مردم نگاه می‌‌کند . . .

 

 

بهرنگ قاسمی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

اگر اسکندر


سربازانش را از تاریخ بیرون بیاورد


و خون های ریخته


به رگ های صاحبانشان برگردند


من هم دست و پای گمشده ام را پیدا می کنم


برای بغل کردنت...!

 


  مجید رفعتی

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

شب و روزت همه بیدار


که آید شاید ،


کور شد دیده بر این


کوره ره شاید ها .


شاید ای دل


که مسیحا نفست


آمد و رفت ،


باختی هستی خود

 

 

بر سر می آید ها

 

 

 

حسین پناهی

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

چه گونه چشم بر هم بنهند اسبهای خسته یی که ،


اسطبلشان را بر روی گسل ساخته اند ؟


چگونه بخوابم ؟


چه گونه می شود خوابید ؟


چیزهای بزرگ تمام می شوند


این


کوچکها هستند که میمانند .

 

ازکتاب نمی دانم ها...حسین پناهی

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

ای هفت سالگی

ای لحظه ی شگفت عزیمت

بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

شکست

شکست

شکست




ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

خاموش کنم چراغ را

آنچه نمی بینم

زیباتر است

 

 سیروس نوذری

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

لزومی ندارد


چیزی از چراغ و ستاره پنهان کنی،


برو پیاله‌ات را پیدا کن


وقتِ شام است.


می‌گویند قرار است سهمی از سایه‌روشنِ رود را


به خانه بیاورند،


یعنی به اینجا بیاورند.


اینجا خانه‌ی شما نیست؟

 

سید علی صالحی

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دلم می‌خواست

بین شب‌ها و روزهات

بین دست‌ها و نفس‌هات

بین بوس‌ها و لب‌هات

چنان سرگردان شوم

که نفهمم دنیا کدام طرف می‌چرخد

چرا می‌چرخد

نارنجی! 

دلم می‌خواست بین خنده‌ها و موهات

اسم تو را صدا کنم

و وقتی گفتی جانم

جانم را از نبودنت نجات دهم

با یک نگاه
عباس معروفی
نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دلتنگ که شدی


برای دو نفر چای بریز


سهم خودت را بنوش


و بگذار سهم من


به عادت همیشگی اش


از دهن بیفتد!



محمدمسعود کرمی

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بعضی روزها حال ِ آدم مثل جمعه تعطیل  است، 

نه حسّ عبادت داری و نه حتّی گناه!

به جوانی ات فکر میکنی

به دستانی که به "زری" نرسید...

بُغضَت تا مرز انفجار میرود ، نگهش میداری

پاشنه ها را بالا می کشی

بیرون میزنی

از خانه

از خودت

میروی و میروی تا دستان ِ خالی ات را به ضریح برسانی.

ضریح را که می بینی یاد ِ زری ، بُغضَت را می شِکنَد

"یا امام  ِ رئوف

قسمت نشد با زری بیاییم اینجا بالا سَرَت

 قرار ِ یک عمر زندگی را بگذاریم"

 

دستانَت با شبکه های پنجره فولاد یکی میشود

و دل ِ شکسته ات با کبوتران ِ حرم اوج میگیرد

اشکهایت را به زور پنهان میکنی

و هنوز مرد بودنت را به رُخ ِ دلت ..نه...

به رُخ ِ زمین و زمان می کشی

مثل ِ قلم موی رنگ رنگ شده روی بوم

آخر تو نقّاشی مثلاً!

سرت را پایین می اندازی تا دستانت به آسمان روند

بی چشمهای خیسَت،

پای برهنه ات جگرت را می سوزاند

نذر کرده بودی اگر زری قسمتت شد

پیاده بیایی.

با امواجی که سر در گم نیستند همسو می شوی

تا الهی شدن

گریه میکنی

(شانه های مردی که می لرزد

از غم ِ نداشتن ِ زری ِ معصوم  ِ نا بینا)

اشک و بُغضَت را به هم می پیچی و در  دل

به خواهرش معصومه قسمش میدهی...

دستی از پشت ِ سر

شانه ات را گرم میکند

بر میگردی

زری نبود،پدرش بود...

 

 

امام رضا تعطیلی ندارد بخدا

بیا

 

برگرفته از وبلاگ نارمیلا

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

ماهی ِ تُنگ کوچکی هم اگر بودم

فراموشم نمی‌شد دریا

 
هیچ موجودی

نداشته‌هایش را فراموش نمی‌کند.


 
_سیدمحمد مرکبیان__
نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

هیچ چیزی از تو نمی‌خواستم


عشق من!


فقط می‌خواستم


در امتداد نسیم


گذشته‌ را به انبوه گیسوانت ببافم


تار به تار


گره بزنم به اسطوره‌های نارنجی


که هنگام راه رفتن


ستاره‌های واژگانم


برایت راه شیری بسازند


می‌خواستم سر هر پیچ


یک شعر بکارم


بزنی به موهات


که وقتی برابر آینه می‌ایستی


هیچ چیزی


جز دست‌های من


بر سینه‌ات دل دل نکند


می‌خواستم تمام راه با تو باشم


نفس بزنم


برایت بجنگم


بخاطرت زخمی شوم


و مغرور، پای تو بایستم


بر ستون یادبود شهر.



عباس معروفی

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

ما دیر به دنیا آمده‌ایم


که زود به زود خسته می‌شویم


قدیم‌ها دنیا روی دور تند نبود


قدیم‌ها می‌شد عاشق شوی


خیر نبینی


سال‌ها بعد خسته شوی


نه که خیرندیده باشی از همان سر


و چنگ بیندازی به هر سلامی


تا بل خستگی‌هایت را بتکانی



تناسخ است یا تکامل؟


که در سی‌سالگی


هزار سال زندگی کرده‌ایم!؟

 

مهدیه لطیفی

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

می گذارمش رویِ تخت


کنارش دراز میکشم و


چشمانم را می بندم


رویِ شنها برایت قلب می کشم


دریا همیشه صدایِ قلبِ تو را می دهد


باید دل به دریا بزنم


بغلش می کنم


دیر بجنبی


در پیراهن آبی ات


غرق شده ام !


سمانه سوادی

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

کوه نیستی

اما،

صدایت که می زنم،

شعر و شور و عشق

به من باز می گردد...

 

مریم ملک دار

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

ترجمۀ بوسه های تو


شعرهاییست که


دهان به دهان


نسل در نسل


در هزارۀ تاریخ می پیچد.

 

نیلوفر ثانی

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

شعر صدای


نفس های توست


وقتی سر بر


سینه ام می گذاری


و کلمات


گورشان را گم می کنند!

 

 

 

 

نیلوفر ثانی

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

به آتش نگاهش اعتماد نکن

 

لمس نکن

به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند

 

 

به سرزمینی بی رنگ

 

 

بی بو ، ساکت

 

 

آری...

 

 

بگریز و پشت ِ ابدیتِ مرگ پنهان شو

 

 

اگر خواستار جاودانگیِ عشقی.

 

حسین پناهی

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دوستم داشته باش


مثلِ پدری


که دخترش را


دختری که موهایش را


موهایی که باد را


و بادی که گلهای پبراهنم را


دوست دارد...!



  سمانه سوادی

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در «تو»

خلاصه کردم:

ای کاش می شد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی!

تکرار...

 


قیصر امین پور

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

از تمام هیاهوی این دنیا


تنها پنجره ای می خواهم


که سالها


در انتظار تو


بر شیشه های مه گرفته اش


آه بکشم...



  راحله ترکمن


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

این ذره ذره


گرمیِ خاموش وارِ ما


یک روز


بی گمان


سر می زند جایی


و خورشید می‌شود...



سیاوش کسرایی

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

میان جنگلِ کاج های تلخ

هر نیمکتِ خالی

می تواند جای تو باشد .

و این جا

چه قدر نیمکت خالی هست

  هر غروب!

 

رضا کاظمی

 

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

نمی خواهم خاطره ی فردایم شوی!

امروز من باش

حتی لحظه ای……!

 

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

من "ها" می‌کنم

پنجره‌ی تو را بخار می‌گیرد

تو روی بخار لب‌خند می‌کشی

شمعدانی‌های من می‌شکفند.

می‌بینی؟!

زمین، کوچک‌تر از آن بود که فکر می‌کردیم

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

از قدم‌های تو شروع می‌شود پاییز

وقتی کفش‌هایت را

پشت به در جُفت می‌کنی!


رضا کاظمی

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

انار، فصل ندارد

هر وقت تو بخندی

می‌شکفد!


رضا کاظمی

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم

 

قیصر امین پور

 


نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |


عکس‌های تو را


همانندِ فیلمی صامت


رد می کنم از پیشِ چشم‌هام،


 زیباییِ تو را


چگونه فراموش می‌کنم هر روز ؟



معجزه است اندامِ تو


زنی چون تو


که هر روز توانِ آفرینشِ عشق را دارد



مَردِ خیال‌بازِ دیوانه‌ی تو


تن به تنت


شانه به شانه‌ت


به دیواره‌ی خُنکِ گهواره می‌چسبد، هر شب


کابوس، تیتراژِ پایانیِ قلبی‌ست


که هر نبض‌ش اشارتی‌ست


به آسودگیِ مَردی در گهواره.



در خواب‌هایم هم مهربانی


در خواب‌هایم هم زیبایی


در خواب‌هایم هم یکی از ما


نمی‌ماند تا آخرش



خانه‌ی آخرِ سُرخرگم


سینه‌ی توست.

 

 



_ سیدمحمد مرکبیان__


نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

یک شبِ مهتاب


مردمانِ زیادی ساز‌هایشان را بر می‌دارند


زیباترین آهنگ‌ها را می‌‌نوازند


تا من عاشقانه‌‌ترین شعرم را برایت بخوانم


تا تو مستِ عطرِ شب بو ها،


تا تو عاشق یک دسته گلِ یاس شوی


و تو خواهی‌ دید


که تمامِ دنیا بیدار مانده است


تا به آغوشم بیایی


و من دیوانه وار بگویم


"دوستت دارم"

 

 


"نیکی‌ فیروزکوهی"


نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

سلام.بدلیل انتقاد بسیاری از دوستان و به پیشنهاد یکی از بهترین دوستانم عنوان وبلاگ به جرعه ای شعر تغییر یافت.

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

از رفتن بمان،
دستت را به من بده،
که در امتداد دستانت،
بندی است برای آرامش…

 


 

نزار قبانی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بگذار برایت چای بیاورم، راستی گفتم که دوستت دارم؟

گفتم که از آمدنت چقدر خوشحالم؟

حضورت شادی‌بخش است مثل حضور شعر

 

 «نزار قبانی»




نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

گـریه نکرده ام


از وقتی نیستی،


هی گرد و خاک می رود


توی چشمم!


کامران رسول زاده

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

تو نیستی


اما من برایت چای می‌ریزم...

 

 

 چه فرق می‌کند؟                                                                                    

 

 

 

 

 

باشی یا نباشی    


من با تو زندگی می‌کنم!                                                                 

 

 

 

رسول یونان‏

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

سینه ام آینه ایست،


با غباری از غم.


تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار.


آشیان تهی دست مرا ،


مرغ دستان تو پر می سازند.


آه مگذار، که دستان من آن


اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد...

حمید مصدق

 


نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

اگر می‌شد صدا را دید 


چه گل‌هایی... چه گل‌هایی!

 
که از باغ ِ صدای تو

 
به هر آواز می‌شد چید.

 
اگر می‌شد صدا را دید.



"استاد شفیعی کدکنی"

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

ای آیه مکرر آرامش


می خواهمت هنوز


 آری هنوز هم


دریای آرزوی


در این دل شکسته من موج می زند


راهی


به دل بجو

 

 

«حمید مصدق»


نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

یادت هست که من برای پرواز بادبادکی تنها... تمام جهان

را به باد می دادم!؟

 برای همین بود که تو آمدی به کودکی ام... و از میان

  نگاهت هزار باد وزید.


مرا به لحظه های گرم بودنت بردی... و من بزرگ شدم، به

پاس حرمت تو...


پر از بلوغ شدم... پر از لجاجت رفتن.


هنوز یادم هست... وداع تلخ تو را... و نگاهت که همچو

طوفان بود...


تو ناپدید شدی... من بدون تو تا مرز بی کسی رفتم... و در

خاموشی قلبم هزار بار شکستم.


پس از تو هیچ نگاهی مرا دوباره نساخت!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

فایده‌ی این عکس‌ها چیست؟

اگر صدای در شنیده نشود

اگر تو کفش‌هایت را درنیاوری

اگر مادرم کنار سماور ننشیند

و اگر من نگویم اسمش «فروغ» است

٭٭٭

فایده‌ی این عکس‌ها چیست؟

اگر سکوت ساعت را نشکند

اگر تو نگویی دیرم شد

و اگر من نگویم این‌بار به جای روسری

برایت گوشواره می‌خرم



محمدرضا عبدالملکیان

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

می خواستم بمانم

رفتم

می خواستم بروم

ماندم

نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم من بودم

که نبودم !                                                                                                                                                                                                                          گروس عبدالملکیان

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

با تو ام


ای لنگر تسکین!


ای تکان های دل!


ای آرامش ساحل!


با تو ام


ای نور!


ای منشور!


ای تمام طیف های آفتابی!


ای کبودِ ارغوانی!


ای بنفشابی!


با تو ام ای شور ای دل شوره شیرین!


با تو ام


ای شادی غمگین!


با تو ام


ای غم!


غم مبهم!


ای نمی دانم!


هر چه هستی باش!


ای کاش…


نه،جز اینم آرزویی نیست:


هر چه هستی باش!


اما باش!

 

استاد قیصر امین پور


نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست

 

در من طلوع آبی ِ آن چشم ِ روشن

یادآور ِ صبح ِ خیال انگیز ِ دریاست

 

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم ِ تو برپاست

 

بیهوده می کوشی که راز ِ عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم ِ تو پیداست

 

ما هر دُوان خاموش ِ خاموشیم ، اما

چشمان ِ ما را در خموشی گفت و گوهاست                                      

 دیروزمان را با غروری پوچ کـشتیم

امروز هم زان سان ، ولی آینده ماراست

 

دور از نوازش های دست مهربانت

دستان ِ من در انزوای خویش تنهاست

 

بگذار دستت راز ِ دستم را بداند

بی هیچ پروایی که دست ِ عشق با ماست

     

 حسین منزوی

 


نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

 پشت چراغ قرمز

پسرکی با چشمان معصوم  و دستانی کوچک گفت :

چسب زخم نمی خواهید ؟

پنچ تا  ، صد تومن  ،

آهی کشیدم و با خود گفتم :

تمام چسب زخم هایت  را هم که بخرم ،

نه زخم های من خوب می شود نه زخم های تو ...

 

 

 حسین پناهی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

امروز


ذهنم پر است،


از یک مادیان و کره اش


فردا،


برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت ... 


حسین پناهی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

از خانه بیرون می‌زنم ، اما کجا امشب ؟

 
شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب


پشت ستون سایه‌ها ، روی درخت شب


می‌جویم اما نیستی در هیچ جا امشب


می‌دانم آری نیستی ، اما نمی‌دانم


بیهوده می‌گردم بدنبالت چرا امشب ؟

هرشب تو را بی‌جستجو می‌یافتم اما


نگذاشت بی‌خوابی بدست آرم تو را امشب


ها ... سایه‌ای دیدم ، شبیهت نیست ، اما حیف


ایکاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب


هرشب صدای پای تو می‌آمد از هرچیز


حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب


امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه


بشکن قرق را ، ماه من بیرون بیا امشب



گشتم تمام کوچه‌ها را ، یک نفس هم نیست


شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب


طاقت نمی‌آرم ، تو که می‌دانی از دیشب


باید چه رنجی برده باشم ، بی تو ، تا امشب


ای ماجرای شعر و شب‌های جنونم


آخر چگونه سرکنم بی‌ماجرا امشب



محمد علی بهمنی 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

به خاطر مردم است که می گویم

 

گوش هایت را کمی نزدیک دهانم بیار،


دنیادارد از شعرهای عاشقانه تهی می شود


و مردم نمی دانند


چگونه می شود بی هیچ واژه ای


کسی را که این همه دور است


این همه دوست داشت ...


 "لیلا کردبچه"


نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

کلاغها

اگرچه خوش صدا

و

خوش قریحه نیستند

کلاغها

برای مرگ باغ

تمام سال را گریستند

کلاغها

اگر نبود

صدای قارقار گریه شان

تمام باغ

اسیر خواب سرد بود

تگرگ بود و

مرگ بود

کلاغها

اگر نبود

چه کس بهار را

درون برف می سرود

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دوستت دارم


آن طور که قاصدک


باد را

 

 

حسین سناپور




نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

پشت همین چراغ قرمز


اعتراف کردم دوستت دارم!


تا هرکجا مجبور شدی کمی مکث کنی،


یاد عشقمان بیفتی


چه می‌دانستم قرار است بعد از من


تمام چراغ‌های زندگی ات

 

سبز شوند...



"میلاد تهرانی"

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دلم گرفته 
 
درست مثل لک‌لکی
 
که بال‌هایش را برای کوچ امتحان می‌کند
 

«گروس عبدالملکیان»

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

این همه پیچ

این همه گذر


این همه چراغ


این همه علامت

و همچنان استواری در وفادار ماندن

به راهم


خودم


هدفم


و به تو


وفایی که مرا


و تو را


به سوی هدف


راه می نماید.



"مارگوت بیکل"

ترجمه: احمد شاملو

نوشته شده در شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

چه تنهایی بیکرانی ست در این طلا

ماه شب ها، دیگر آن ماه نیست که آدم نخستین دید.


قرن های شب زنده داران


ماه را سرشار شراب های کهن کرده است.


نگاهش کن


آینه ی توست!

 

"خورخه لوئیس بورخس"

 

نوشته شده در شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

باران و چتـــر و شال و شنل بود و ما دو تا…

 

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتـــی نگاه من بــه تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

 

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتــاد روی میـــز ورق‌هــــای سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

 

کم‌کم زمانه داشت به هــم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد همـــه جـــا تــــار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

 

از خواب می‌پریم کـه این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا

 

"زنده یاد نجمه زارع"

نوشته شده در شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

گرامیداشت سالگرد عروسی گرامیداشت یکسال عشق، اعتماد، مشارکت، تحمل و پشتکار است و البته تمدید آنها برای یکسال دیگر

سالگرد ازدواجمان مبارک …

 

با تو بودن برایم بهترین لحظات زندگی استومن وجود پر مهر و سرشار از عشق تو
را در کاشانه قلبم به وضوح میبینم
ومی دانم با تو میشود به خدا رسید
سالگرد ازدواجمان مبارک بر هر دومان…

نوشته شده در چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

همسر خوبم فضای سیـنـــه ام را از بوی


دل انگیز عشق عطرآگین کردی


می‌خواهم تا ابد در کنارم باشی و بدانی

نبض من، بعد از عشق به خدا، برای تو

می‌تپد


اولین سالگرد پیوندمان و اولین سالگرد

 

 

زندگی مشترکمان را گرامی می‌دارم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

سلام دوستان با محبت. فردا اولین سالگرد ازدواج و یکی

شدن من و مهدی عزیزمه.ما یه جشن کوچولوی دونفره

روز جمعه می گیریم.اگه ایده و یا نظر خاصی واسه

 

قشنگ تر کردن این جشن کوچولو دارید بهم بگید. ممنون

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

باد بازیگوش

 

بادبادک را


بادبادک


دست کودک را


هر طرف می‌بُرد


کودکی‌هایم


با نخی نازک به دست باد


آویزان!

 

"قیصر امین پور"

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

من در جریان زندگی نیستم،


تو در جریان باش !


که دارم با نسیم


جغرافیای صورتت را لمس میکنم،


کاش بودی …


 

"کامران رسول زاده"

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

حاصل بوسه های تو


اکنون منم


شعری


که از شکوفه های بهاری سنگین است


و سر به سجده بر آب فرود آورده


دعا می خواند.

 

"شمس لنگرودی"

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بند ِ دل ِ من


به لبخندهای تو بند است


برای دوست داشتنت اما


لبخندهایت را نه


دلت را لازم دارم!


از شعبده باز هم کاری ساخته نیست


گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو


گیرم با دستهایی به پهلو باز


که معلوم نیست برای حفظ تعادل است


یا برای بغل کردن تو


تمام طناب را راه بروم و نیفتم


یا گیرم این لبخند لعنتی ات


سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود


با این ها


چیزی از قد تنهایی های من


آب نمی رود عزیزم


و هنوز


شب ها


روی شعرها غلت می زنم !



"مهدیه لطیفی"

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من !


زندگی


مشغله‌ای جدی است


درست مثل دوست داشتن تو …



ناظم حکمت

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دوستت دارم


اما نمى‌توانى مرا در بند کنى


همچنان که آبشار نتوانست


همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند


و بند آب نتوانست


پس‏ مرا دوست بدار


آنچنان که هستم


و در به بند کشیدن روح و نگاه من


مکوش‏!


مرا بپذیر آنچنان که هستم  .    

 

غاده السمان

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

هنوز هم گاهِ نوشتن ِ اسم‌‌ات بر برگ،

 

برگ، درختی می‌شود و دفترم جنگلی.


هنوز هم گاهِ نوشتن اسم‌‌ات بر برگ،


سپیدی برگ رنگین‌کمانی می‌‌شود تابان با رنگ‌‌هایی زنده


و گاهِ فرارسیدنِ شب،


کتاب‌‌خانه‌‌ام را روشن نمی‌‌کنم


تا هم‌‌چنان تلألؤِ ستاره‌‌های کنارِ اسم‌‌ات را ببینم.



"غاده السمان"

ترجمه: ستار جلیل زاده

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

من هنوز


هم فکر می‌کنم


جنگی در کار نیست!


و دست‌هایِ تو جز برایِ نوازش از جیب‌هایت


بیرون نمی‌آیند!


وقتی دشمنت خانه‌زاد باشد


چگونه می‌توانی


به چیزی جز جنگ‌هایِ داخلی فکر کنی؟


چشم‌هایت را ببند


و به تصرف دست‌هایی فکر کن


که در جبهه‌ی بی‌پناهی‌شان


سنگر گرفته اند...

 

"نسترن وثوقی"

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

جهان پیشینم را انکار می‌کنم،


جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،


پس گریزگاه کجاست!


اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟

 

 

"غاده السمان"
(ترجمه ی عبدالحسین فرزاد)

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

هنوز خیره شدن در چشمان تو


شبیه لذت بردن از شمردن ستاره


در یک شب صحرای یست


و هنوز اسم تو تنها اسمی است


در زندگی من


که هیچ کسی نمی تواند چیزی در موردش بگوید


هنوز یادم می آید


رود... رود... غار... غار... و زخم... زخم


و به خوبی بوی دستانت را به یاد دارم


چوب آبنوس و ادویه ی عربی پنهان


که بویش شبها از کشتی هایی می آید


که به سوی نا شناخته ها می روند


اگر حنجره ام غاری از یخ نبود


به تو حرفی تازه می گفتم



"غاده السمان"

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

آسمان که نشد،

 

چرا درخت نباشم ...


وقتی


تو


در من


اینهمه پرنده ای؟


ذهنم


پُر از لانه هایی است


که برای تو ساخته ام !



"کامران رسول زاده"


نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

 

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است



اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست


من از تو می نویسم و این کیمیا کم است



سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست


درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است



تا این غرل شبیه غزل های من شود


چیزی شبیه عطر حضور شما کم است



گاهی ترا کنار خود احساس می کنم



اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است



خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست


آیا هنوز آمدنت را بها کم است



"محمد علی بهمنی"

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

نامه ای در جیبم

 

و گلی در مشتم

غصه ای دارم با نی لبکی

سر کوهی گر نیست

ته چاهی بدهید

تا برای دل خود بنوازم...

عشق جایش تنگ است!

 

"حسین منزوی"

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

سلام می کنم به چراغ،

به «چرا» های کودکی،

به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!

سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،

به مسیر ِ مدرسه،

به بالش ِ نمناک،

به نامه های نرسیده!

سلام به تو

به تو که مرا از یاد نبرده ای

سلام به مهربانی

به گل

به تو
نوشته شده در جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

باران بهاران را
                  جدی نمی گیرد
چشمان من
            خیل غباران را

هر چند
از جاده های شسته رفته
از این خیابان های قیر اندود
                  دیگر غباری برنخواهد خواست

هرچند
با آفتاب رنگ و رو رفته
از روی این دریای سرب و دود
                 هرگز بخاری برنخواهد خواست

اما
حتی سواد هر غباری نیز
در چشم من دیگر
معنای دیدار سواری نیست

این چشم ها
از من دلیل تازه می خواهند

 

 

 

قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

ایستاده در باد
شاخه‌ی لاغر بیدی کوتاه
بر تنش جامه‌ای انباشته از پنبه و کاه
بر سر مزرعه افتاده بلند
سایه‌اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم
نه کلاهش را پشم
سایه‌ی امن کلاهش اما
لانه‌ی پیر کلاغی است که با قال و مقال
قاروقار از تهِ دل می‌خواندَ:

 آن که می‌ترسد
می‌ترسانَد!


قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

وقتی تو نیستی
نه هست هایِ ما چونان که بایدند
نه باید ها
هر روز بی تو، روز مباداست!

 

آیینه ها در چشمِ ما چه جاذبه ای دارند؟!
آیینه ها که دعوتِ دیدارند
دیدارهایِ کوتاه

قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

مرا ببوس!

بگذار جهان
شعر تازه‌ای بخواند...

 

"رضا کاظمی"

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

همه محاسبات مرا در هم ریخته ای
تا یک ساعت پیش
فکر می کردم
ماه در آسمان است
اما یک ساعت است
که کشف کرده ام
ماه
در چشمان تو جای دارد

نزار قبانی

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دست‌های تو

سبزینگیِ جنگل‌ شمال

گیسوان من

سیاه گردبادی از جنوب

در تمنایِ وزیدن و گریختن

در تمنایِ گریختن و وزیدن

 

و آسمان

گواه ستارگان

دل‌ باختگانی بی‌ ریشه در خاک

و آفتاب

گواهِ ما

که محال نیست

جاودانگی در آغوش عشق...

 

"نیکی‌ فیروزکوهی"

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

هنوز بدرود نگفته ای، دلم برایت تنگ شده است

 

چه بر من خواهد گذشت


اگر زمانی از من دور باشی


هر وقت که کاری نداری انجام دهی


تنها به من بیاندیش


من در رویای تو شعر خواهم گفت


شعری درباره چشم هایت


و دلتنگی.

 

 



"جبران خلیل جبران"

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بگذار

تو را میان خویشتن و خویش بگویم ...

میان مژگانم و چشم

بگذار

اگر تو را به روشنای ماه اعتمادی نیست

تو را به رمز بگویم

بگذار تو را به آذرخش بگویم

یا با گل نم باران ...

بگذار نشانی چشمانت را به دریا پیشکش کنم

اگر دعوتم را به مسافرت می پذیری ...

 

"نزار قبانی"

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دعاکردیم که بمانی


بیایی کنار پنجره ، باران ببارد


و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی


اما دریغ که رفتن


راز غریب همین زندگی است


رفتی پیش از آن که باران ببارد


سید علی صالحی
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دلم گرفته ، نه از تو ، که از تمام ِ زمین

کسی نبود دلم را به آسمان ببرد؟

آرش شفاعی
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر

عمرم ز دیر آمدنت،

 رفته رفته 

ر ف ت...

محتشم کاشانی
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

تمام دیشب را گریه کردم

دلتنگ بودم

به خودم میپیچیدم

از درد نه

از بی کسی

برای همه کس ، برای همه چیز

برای داشته ها، برای نداشته ها

برای بودن ها، برای رفتن ها

برای تمام زندگی ام...

تمام دیشب را گریه کردم

بدون اینکه کسی برایم دلتنگ باشد

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

روزگاری دل سپردن ها دلیل عشق بود

اینک اما دل بریدن ها گواهی دیگر است

فاضل نظری

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

مراهزار امید است و هر هزارتویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت
چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو  بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است
ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند
چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ست
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

سیمین بهبهانی

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

هرکجا بروی

دوباره بازمی‌گردی

مثل نامه‌ای که هر دو رووش

نشانیِ من است!

رضا کاظمی

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

مهربانی‌ات را با گل‌ها در میان

بگذار

با سنگ‌ها،

با رودی که می رود،

با خنده‌ی کودکان عراقی،

مهربانی‌ات را با جنگ در میان بگذار

صدای تو چشمه‌ای خواهد شد

و انسان را با انسان

آشتی خواهد داد...

 
رضا بروسان

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

به هرچه نگاه کردم رفت

برگ ریخت

رود گذشت

باد رفت

تنها تویی که نمی‌روی

تو که به خاطرت همه رفتند....

علیرضا روشن

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

به قبرستان گذر کردم کم و بیش

بدیدم قبرِ دولتمند و درویش
 
 
 
 
 

 

 

 

نه درویش بی کفن در خاک رفته


نه دولتمند بُرده یک کفن بیش

 

 

باباطاهر

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

به باران دل نبند
که هر چهار فصل دیوانه‌ات خواهد کرد
اگر ببارد، از شوق
اگر نبارد، از دل‌تنگی

سید علی میرافضلی
نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بلند شو

لباس‌هات را بتکان

دستت را به من بده

برویم کمی قدم بزنیم...

نگران نباش

کسی را در گور تو نمی‌خوابانند!

 

رضا کاظمی

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

گـــفت :

دعا کنــــی می آید !

گفتــــم :

آنکه با دعا بیاید به نفــــرینی میـــرود ...

خواستی بیایی با دعـــــا نیا ؛

با دل بیـــــا !!

نوشته شده در پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

ای شوق لبت ز صبر من برده ثبات
تلخ از شکرین تبسمت ، کام نبات
مشتاق لبت را چو اجل خون ریزد
از تیغ اجل فروچکد آب حیات

عرفی شیرازی

نوشته شده در پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

من را


شمعدانی‌ئی بدان


در گلدانی کوچک


که بیشتر از آب و آفتاب


به تو نیاز دارد !

 

"عباس حسین نژاد"

نوشته شده در پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

از تمامی ِ رودهایی که به چشم دیده ام

رودخانه تویی 
از سراسر ِ جاده هایی که عبور کرده ام
جاده تویی
چرا که هیچ رودخانه‌ای از دور غرقم نکرد
چرا که هیچ جاده ندیده ام
نرفته در آفاقش گم شوم.

از تمامی ِ بال هایی که به دوش برده ام
پر و بالم تویی
پیشاپیشم می روی
و من
پی ِ بال ها می دوم...

 

"شمس لنگرودی"

نوشته شده در پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

تو را دوست می دارم

 

نمی خواهم تو را با هیچ خاطره ای از گذشته

و با خاطره ی قطارهای درگذر قیاس کنم

تو آخرین قطاری که ره می سپارد

شب و روز در رگ های دستانم

تو آخرین قطاری

من آخرین ایستگاه

 

تو را دوست دارم

نمی خواهم تو را با آب... یا باد

با تقویم میلادی یا هجری

با آمد و شد موج دریا

با لحظه های کسوف و خسوف قیاس کنم

بگذار فال بینان

یا خطوط قهوه در ته فنجان

هر چه می خواهند بگویند

چشمان تو تنها پیش گویی است

برای پاسداری از نغمه و شادی در جهان

 

"نزار قبانی"

نوشته شده در پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدید ماند!

 

"زنده یاد حسین پناهی"

نوشته شده در پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم


تمبر و پاکت هم هست


و یک عالمه حرف


کاش کسی جایی منتظرم بود...

 

"ساره دستاران"

نوشته شده در پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

غربت من

شده نبودن تو.


همه چیز را مثل موهات


به باد بسپار


دلت را به من.
یادت نرود مال منی!


این رنگ‌های نو به نو


این جنگ‌های ویرانگر


این سنگ‌های مرگ و زندگی


همه


حواس آدم را پرت می‌کنند


از اسب.


می‌ترسم


نگاهت


حواس مرا پرت کند


می‌ترسم


یادم برود مال منی


در آغوشت بگویم


کی می‌آیی؟
بپرسی
کجا؟
و من بگویم
با اسب.

 

"عباس معروفی"

نوشته شده در پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بگذار ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮐﻨﺞ ﻭ ﮐﻠﯿﺪ . ﺍﺯ ﻫﺮ ﻃﺮﻑ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ
ﺩﺭﺩ .ﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ . ﺩﻝ ﺧﻮﺵ ﻣﮑﻦ ﺑﻪ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺶ .
ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮﯾﯽ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ .


ﺗﻮﯾﯽ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮﻩ . ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﭽﺮﺧﺎﻥ . ﮐﻠﯿﺪ ﺭﺍ


ﻟﻤﺲ ﮐﻦ .


ﺣﺮﮐﺖ .


ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭ . ﺩﺭ ﺷﮑﻮﻩ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ . ﻭﺟﻮﺩ ﭘﺮﻣﻬﺮﺕ


ﻭ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺸﻮﺩﻥ ﺩﺭﺏ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ
ﺟﻬﺎﻥ ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ .
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ .


ﭼﻮﻧﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺪﺍﺭﺍ ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ


  ﭘﯿﺎﻡ ﺩﻫﮑﺮﺩﯼ

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد

 

هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل

گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

 

بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد

درددل با سایه و دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد

 

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب‌بُر نمدار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد.

 

"زنده یاد نجمه زارع"

نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

حسرت دست‌هات مانده به چشم‌هام،

به خواب‌هام،

به کش و قوس‌های تنم.

در حسرت دست‌هات پرپر می‌زنم...

 

"عباس معروفی"

نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

یادت هست

 

گنجشکان در دست های ما

دانه می خوردند؟

و موهایت

در رودخانه های جهان می ریخت...

و موهایت

مسیر بادها را مشخص می کرد...

و موهایت

بادها را دیوانه می کرد...

یادت هست

در باران رقصیده بودیم؟

یادت هست؟

حیف،

حیف که یادت نیست!

 

"محمدرضا مختار"


نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

از من مپرس چرا دوستت دارم من
تو هم چون شعری
که هر چه دروغ می‌گویی ، زیباتر می‌شوی

از من مپرس از چه تو را می‌پرستم
بتی از سنگی
سرد چون بلور
بطالت روزی تابستانی بر دریا

از من مپرس از تو چرا ناگزیرم
ای خون!
دقایق آخر!
مریم بی‌شوی!
عیسای نازاده صلیب شده را
در آغوشت بگیر.

"شمس لنگرودی"

نوشته شده در شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

گنجشکانی که رد تو را دیروز
درخت به درخت
و خیابان به خیابان
دنبال کرده‌اند
خدا می‌داند چه دیده‌اند
که جیک‌شان دیگر
در نمی‌آید!

نوشته شده در شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

روزهای رفته

 

به چوب کبریت های سوخته می مانند

جمع آوری شده

در قوطی خویش

هر کاری می خواهی بکن

آن ها دوباره روشن نمی شود

و روزی سیاهی آن ها

دستت را آلوده می کند

روزهای چوبی ات را

باید از همان آغاز

بیهوده نمی سوزاندی

 

"فکرت صادق"

(ترجمه از رسول یونان)

نوشته شده در شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دارم به اجــزای تشکیــل دهنــده‌ام،
تجــزیــه مــی‌شــوم!
آب،
بــاد،
خــاک
و ایــن آتــش
کــه تــو بــه جــانــم انــداختــه‌ای . . .

"کامران رسول زاده"

نوشته شده در شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

سلامممممممممممممممممممممممم

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

آهستــه
کـه آسـمـان نفهمـد
سـرسـبـزی ِ مـن ز بـارش تـوسـت...
در بـاغـچـه ی حـیـاط ِ دسـتـم
امـروز گـل ِ نـوازش ِ تـوسـت...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

اگر خود را
از قله جهان
پرت کنم
تا از افیون عشق تو رهایی یابم
باز هم مردم مرا
افتاده بر دست های تو
خواهند دید!

"سعاد الصباح"

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

در پی نشانی از توام

 

نشانی ساده

میان این رود مواج

که هزاران زن، از آن درگذرند.

 

نشانی از چشمانت

آنگاه که خجالت می کشند

وقتی که نور را حتی

از خود عبور می دهند.

 

ناخن هایت، عموزاده های گیلاس اند

و من

گاه در این اندیشه ام که کاش

می شد خراشم می دادند

وقتی که تو را می بوسیدم.

 

در پی نشانی از توام

اما هیچ کس

به آهنگ تو نیست

یا به روشنایی ات

میان این رود مواج

که هزاران زن

از آن در گذرند.

 

سراسر

تو کاملی

و من ادامه ات می دهم

چونان رودی که به دریایی از شکوه زنانه

در گذر است.

 

"پابلو نرودا"

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

این روزها

 

حال و هوای خوبی دارم

صبح‌ها

سنجابی از در و دیوار دلم بالا می‌رود

شب‌ها

دلفین‌ها در خواب‌هایم شنا می‌کنند

 

این روزها حال و هوای خوبی دارم

اما من به پایان چیزهای خوب مشکوکم

می‌ترسم چشم باز کنم

از سنجابم پوست گردویی مانده باشد

دلفین‌ها در خواب‌هایم خودکشی کرده باشند

 

"ساره دستاران"

از کتاب: دلفین‌ها در خواب‌هایم شنا می‌کنند

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

همچو یک پیانو کنارت آرمیده ام

 

و انگشتانت

نقطه نقطه ی تنم را

به صدا در می آورد...


"عباس معروفی"

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

هیچ کس
دگمه‌های مرا
باز نکرده بود
جز تو
که می بستی و باز می‌کردی
نمی‌دیدی دگمه‌ی آستینت
به یقه‌ام دوخته شده
و نگاهت بر لب‌هام
دال یادم رفته بود یا میم؟
بوسیدن که یادم نمی رود
عشق من!

 

"عباس معروفی"

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

تمام این مسافرخانه‌
از عطر دست‌های تو
پر خواهد شد
...
دهان اگر باز کند 
این چمدان.

 

"حافظ موسوی"

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بلورین است

چشمان مردی که تو را گم کرده

از زمستان می آید

نمی داند

شادی پرواز پرستوها

در آسمان بهار

از چیست!

 

"کیکاووس یاکیده"

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

در پیاله ای

به رنگ چشمان تو

غرق خواهم شد.

فردا

در ساحل پیاله‌ی خواب

ریشه خواهم داد.

تو خواهم بود...!

 

"کیکاووس یاکیده"

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دوستت‌ می‌دارم‌!

تو به‌ زندگی‌ می‌مانی‌ !
به‌ نوشیدن‌ جرعه‌ای‌ آب‌ در فاصله‌ی‌ دو رؤیا !
به‌ بوییدن‌ عطرِ یکی‌ نامه‌ْ پیش‌ از گشودنش‌ !
به‌ سلام هر سپیده‌دم‌ !
به‌ فرونشاندن‌ عطش‌ اطلسی‌ها !
به‌ زنگ‌ بی‌هنگامِ تلفن‌ ،
با خبری‌ گوار یا ناگوار !

... 

یغما گلرویی

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

همه ی سنگ های جهان را

به پنجره ای می زنی

که شیشه ندارد.

اسمم را بخوان

اگر شکستن

خیال تو نیست.

 

"شیدا نوذری"

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

مرا مثال زمین فرض کن

خودت را مثال برف !
آرام آرام می‌باری بر من
و در بهار آب خواهی شد !

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

خدا کند که بهار رسیدنش برسد

شب تولد چشمان روشنش برسد

چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز

به این امید که دستم به دامنش برسد

هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ

که آن انارترین روز چیدنش برسد

چه سالها که درین دشت ، خوشه چین ماندم

که دست خالی شوقم به خرمنش برسد

بر این مشام و بر این جان چه میشود یارب!

نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد

خدای من دل چشم انتظار من تا چند

به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟

چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن؟

خدا کند که از آن دور توسنش برسد

سعید بیابانکی

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

من را نمی شناخت کسی اینجا، گم نامم و به نام تو می نازم

شادم که مثل عده معدودی،شعری برای نام نمی سازم

 

 

شعرم برای توست شعاری نیست،کشتی برای موج سواری نیست

باور مکن که دل به زمین دادم،وقتی تویی بهانه پروازم

 

 

هر جا که نام نامی تو آنجاست،قلبم بهانه غزلی دارد

این سوز ریشه ای ازلی دارد،پس با غم عزیز تو دمسازم

  

شعرم اگر چه هیچ نمی ارزد،سوزانده است نام و نشانم را

می سوزم و به هیزم ابیاتم،بیتی به عشق شعله می اندازم

  

یا صاحب الزمان و زمین موعود،دانای هرکه آمد و هر چه بود

گم نامم و تویی تو،که می دانی،تنها به نام سبز تو می نازم

 

نغمه مستشارنظامی

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

...

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

میان جنگل های کاج
هر نیمکت خالی
می تواند جای تو باشد
و اینجا
چقدر نیمکت خالی هست


"رضا کاظمی"

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

زیر پنجره‌ی اتاقم
«مــرا ببوس» را می‌خواند
آواز ‌خوان کوچه‌های شب.
می‌بوسمت
و طرح لب‌هایم می‌ماند
روی غبار سرد شیشه!


"رضا کاظمی"

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

این‌همه خط نوشتم وُ

یکی نستعلیقِ چشم‌های تو نشد!

 

"رضا کاظمی"

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

باید شمعِ نامَ‌ت را روشن کنم
تا چلچراغی از سقف آسمان برویَد.

امروز پنج‌شنبه است
باید گیسوانِ خاک را شانه کنم
تا در سرخیِ دامنم
خاکستر و استخوان پُر شود.

امروز پنج‌شنبه است
باید رؤیاهام را بفروشم
تا برایت سرپناه بسازم.

آه که امروز چه‌قدر کار دارم!

"رضا کاظمی"

از مجموعه: پابرهنه تا ماه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

نه منت دریا را می کشم

نه بی تابی ِ جنگل را می کنم
همه را برای تو می آورم...
اگر تو به ارتفاع چوبی این سقف قناعت کنی
یقین، دنیا را درون کلبه ای جای داده ام
بی آنکه هیچ جغرافیایی از حقیقت

به اندازه آغوش تو خبر داشته باشد.

 

"هومن شریفی"

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

به دست هایم شک نکن

 به عاشقانه هایی که کشیده ام روی پوست تن ات

و به حرف هایی که

هر از چند گاهی نمی زنم!

 من اینجا یک فنجان نیم خورده دارم

یک صندلی کنار بی حوصله گی هایم

و صداهای زندانی که گاه گاه سر می کشند

از استخوانهایم

از موهایم

سینه ام

و ریز ریز می شوند روی پیراهن غروب

...

 

"ناهید عرجونی"

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

باز آمدم از چشمه خواب، کوزه تر در دستم.

مرغانی می خواندند.

نیلوفر وا می شد.

کوزه تر بشکستم،

در بستم

و در ایوان تماشای تو بنشستم.

 

"سهراب سپهری"

از دفتر: شرق اندوه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

به حرف تو رسیده ام
به حروفِ نام تو
باقی حرف ها را برای چه اختراع کرده اند
ترکیب شان
جز دروغی برای ادامه زندگی نیست!

"شمس لنگرودی"

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

خوابی شیرین
که در انتظار تعبیرش نبودی،
بارانی
که دانه دانه تمیز می‌شود
و روی گونه‌ی من می‌نشیند،
کاسه‌یی از صدف که فرشتگانش پاک کرده‌اند
تا از لبخندت پر شود.

این جایی تو
در آتش دست‌های من
و تشنه و بی‌امان می‌باری
می‌باری
و تسکینم می‌دهی.

"شمس لنگرودی"

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

 

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

 

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

 

سعدی


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

خداوندا

تمام حرف های جهان یک طرف
این راز یک طرف:
آیات شما
چه قدر، شبیه به لبخند اوست!

  شمس لنگرودی
نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

صبح
سوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از راه رسید
تو نیامدی
گنجشک های منتظر
دور خانه ی من نشستند
و به هر سایه به خود لرزیدند
تو نیامدی

شعر از دلم به دهانم
از لب هایم به دلم پر کشید
تو نیامدی

آفتاب
از سر سروها به انتهای خیابان سر کشید
تو نیامدی.

مه میداند
که باید برخیزد
و به خانه ی خود بیاید
در سینه ی من.

 

"شمس لنگرودی"

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

یک مترسک خریده ام
عطر همیشگی‌ات را به تنش زده ام؛
گوشه اطاقم ایستاده!
درست مثل توست؛
فقط اینکه روزی هزار بار مرا از رفتنش نمی ترساند...!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

تو را دوست‌ می‌دارم‌

 و با تو

دیگَرَم‌ به‌ بیداری‌ این‌ گستره‌ی‌ خاموش‌ُ آدمیانش‌ نیاز نیست!

چرا که‌ تو چهار فصل سرزمین‌ منی:

سردتر از زمستان سقّز،

گرم‌تر از تابستان‌ اهواز،

سبزتر از بهار لاهیجان،

و مطلّاتر از پاییزِ برگ‌افکن‌ چی‌چست!


"یغما گلرویی"

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دنیا هر روز در کیف جیبی کوچکم جا می‌شود

چند اسکناس کهنه،

یک بلیط سوخته‌ی مترو

- که شاید این‌بار کار کند

و مرا به قرارمان برساند –

یک نخ سیگار له شده،

و این جای خالی عکس تو

که هر روز زیباتر می شوی...

 

"کامران رسول زاده"

از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است

کمتر دوستم بدار

تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد

من راضی ام
دوستی پایدار، از هر چیزی بالاتر است
بگو تا زمانی که زنده ای، دوستم داری!
و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

در دستانم

 خطی نیست

نه خطی که طول عمرم را نشان دهد

نه خطی که آینده‌ام را بگوید

و نه خطی که مرا به کسی برساند

من

تمام خطوط دنیا را

در چشمانم پنهان کرده‌ام

تا از نگاه متعجب کف‌بین‌ها

دلم خنک شود

 

روجا چمنکار

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

ابرها،
نامه‌های مچاله ی منند
که بغض‌هایم را
در آنها می ‌نویسم
و به دست باد می ‌سپارم
تا برایت بخواندش

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

مثل گنجشک ها دوست دارمت...

مثل گنجشک هایی

که میدانند پای کدام پنجره ای ،

نزدیک کدام درخت...

مثل گنجشک ها بغض میکنم وقتی پنجره را می بندی

میمانم پشت شیشه ، زیر برف و یخ میزنم از شب!

من گنجشکم!

مثل گنجشک ها دوست دارمت....

دانه بریزی

یا نریزی...

منبع: وبلاگ از شراب تا سراب

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

هیزم شکن تبر می زد بر تنه‌ی درخت
درخت از مرگ و از افتادن نمی‌ترسید
نگرانی‌اش از این بود که
آن پرنده‌ای که سال‌ها پیش کوچ کرده بود
روزی باز گردد و جایی برای استراحت نداشته باشد!

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

همیشه دری باز به در به دری بودم

رفتن را بیشتر از آمدن دوست داشتم

صدای تو تنها سرزمین واقعی ام بود

کلمات را در آغوشت پنهان می کنم

از این به بعد

همه می توانند شعر هایی از مرا

در تو بخوانند

 

روجا چمنکار

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

پرواز اعتماد را

با یکدیگر
تجربه کنیم.
وگرنه می‌شکنیم
بال‌های دوستی‌مان را.

 

"مارگوت بیکل"

ترجمه: احمد شاملو

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

اگر تو نبودی
این کوچه
با کدام بهانه بیدار می‌شد
و این شب
با کدام قصه می‌خوابید؟



"محمدرضا عبدالملکیان"

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

از همین گوشه

که من نامش را

اول جهان می گذارم

تا تو

که نمی دانم کجای جهان ایستاده ای

فاصله

خوابی ست

که من آن را

شعر می نویسم.

 

"جلیل صفر بیگی"

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

هرچند که خشک چوب این جالیزم

از جای خودم درخت برمی خیزم

از زندگی مترسکی خسته شدم

دارم به خودم کلاغ می آویزم...!

 

جلیل صفربیگی

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

پرواز

چه لذتی دارد

وقتی

زنبور کارگری باشی

که نتوانی 

عاشق ملکه بشوی؟

 

جلیل صفر بیگی


 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

منم که دوستت دارم
نه مردی که دستش را به نرده‌ها گرفته
نه باران پشت پنجره
منم که دوستت دارم
و غم
بشکه‌های سنگینی را
در دلم جابه‌جا می‌کند

"غلامرضا بروسان"

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

به کسی که عاشق توست
بگو
هر روز
با زیباترین تعابیر جهان
بیدارت کند،
من اینجا هر شب
تو را
با زیباترین تعابیر جهان
به خواب می سپارم …

"کامران رسول زاده"

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

مأوای ما گلبرگ کوچکی ست

بازمانده از باغی دور

 

با هزار زمستان دیوانه اش در پی

و سهم ستاره از آفتاب

تنها تبسم پنهانی ست

که در انعکاس تکلم شب جاری ست.

خدایا از آن پرنده‌ی کوچک سبز اگر خبر داری

بهار امسال را پر از سلام و ترانه کن.

 

"سید علی صالحی"

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

کلاغ،

پـــــر...

گنجشک،

پــــر ....

این روزگار درختی است

که دل به پرنده بسته بود...

 

"کامران رسول زاده"

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را

به بادها می داد

و دستهای سپیدش را

به آب می بخشید

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

- نثار من می کرد

 

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب

همیشه در همه جا

- آه با که بتوان گفت

که بود با من و

- پیوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

کسی که بی من ماند

کسی که بی من نیست

کسی ...

-دگر کافی ست

 

"حمید مصدق"

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

عقربه ها

نیامدنت را تکرار می کنند

 و زمان مانند دردی

 بر تنم جاری میشود 

عادت نکرده ام به نبودنت 

وتو...سخت به ثانیه هایم چسبیده ای

 

 

برگرفته از وبلاگ از شراب تا سراب 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

پدرم می‌گوید: کتاب !

و مادرم می‌گوید: دعا !
و من خوب می‌دانم
که زیباترین تعریف خدا را
فقط می‌توان از زبان گل‌ها شنید ...

"حسین پناهی"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

من تشنه ی آتشم

آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن!

آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را

یک جا بر سرم ریز!

بگذار بسوزم!

بگذار در آن آتش های سیال بگدازم!

مترس!

آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن!

به جان من بریز!

این همه در اندیشه ی سلامت و راحت من نباش!

می خواهم در آنچه تو می گدازی , بگدازم.

بگو , بریز , دهانت را بگشای

ای قله ی سنگی آتشفشان!

خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد...

من دیگر تحمل ندارم .

آن زندان بزرگ را بشکن!

 

"دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

کمی با من بنشین

تا در آن نقشه جغرافیایی عشق، تجدید نظر کنیم

بنشین تا ببینیم

تا کجاها مرز چشمان توست

تا کجاها مرز غم های من

کمی با من بنشین

تا بر سر شیوه ای از عشق

به توافق برسیم ...

 

"نزار قبانی"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

کوک می‌کنم چشمانم را روی آمدنت،

نمی‌آیی و من برای همیشه خواب می‌مانم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

دلم

پرندۀ غمگینی ست

در قفس افکار عاشقانه‌ام،

کجاست درختان سبز آغوشت؟!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...

 

"فروغ فرخزاد"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

این بار که از زیر داربست انگور و ماه

برمی گردی

دستمالی بیاور

هیچ می دانستی

مهربانی ام دارد خاک می خورد؟

یا هیچ می دانستی

دوستت که دارم

زیباتری؟

 

"مهدیه لطیفی"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

فرقی ندارد

چه ساعت از شبانه روز باشد

صدایت را که می شنوم

خورشید در دلـم طلوع میکند...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

با آن که نام شما را بسیار زمزمه می‌کنم،
اما در این دقیقه نمی‌دانم از چه این بهار،
در چندمین ماه سال می‌شکفد.
به گمانم کوچه‌ای در بَرزَنِ بادها، بن‌بست است،
ورنه این سوز گزنده را سر بازگشت نبود.

 

"سید علی صالحی"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
.
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند.

 

نزار قبانی

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

شعرهایی می نویسم که چاپ نمی شوند

اما روزی چاپ خواهند شد.

منتظر نامه هایی هستم که به دستم نرسیده اند

اما یقینا خواهند رسید

شاید روز مرگ من...

 

ناظم حکمت

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بـهــار پشتــــ ِ در استــ
به گوش ِ پنجره،
آرامـــ
نسیــم گفتـ
و گذشتـ
...

مژگان عباسلو
نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

میان ِ برف و این صخره ها

تو را جستجو می کنم

با پرچمی که نامم را بر دوش می کِشد

نمی دانم من فاتح ِ توام

یا تو در زمانی دیگر کاشف ِ من

 

 

یاور مهدی پور

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

از بهار چه بنویسم

وقتی

چشمانت چهارفصل

شکوفه دارد


دانیال رحمانیان

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

حال مرا بد می کند

صدای موزیکی

که باشد

و تو نباشی!

 

نسرین فخیمی

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

سربه سر هم گذاشته

پهلو به پهلو

آرمیده اند

 

آن

خواب جای دیگری می بیند

این

خواب کسی دیگر
سینا به منش

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

باران تمام شد

حالا می توان نشست و

برای آنانکه

دیگر بهانه ای نیست
برای آمدنشان

گریست

 

سینا به منش

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

در من

صدایی هست ...

که شبیه شلیک گلوله ای ،

هرشب

مغزم را خالی می کند !



تو ...

هرشب

روی در و دیوار اتاق ...

پخش می شوی ...

کامران رسول زاده
 
نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

نه اینکه بی تو نخندم
نه،
اما به خدا تمام این خنده های خام بی خیال
به یک تبسم کوتاه دیدار چهارشنبه ها نمی ارزند
به تبسم ساعت نه صبح
یا دقیق‌تر بگویم
نه و بیست دقیقه ی صبح
حالا اگر بانگ بیست و بهانه ی ساعت در ازدحام واژه و وزن موازی ترانه نمی گنجد
گناهش به گردن تو
که من و این دل درمانده را
چشم در راه طنین تبسم می گذاشتی
حالا هنوز
نه صبح چهارشنبه ها که می شود
کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم
دل به دامنه ی رویا می دهم
و تو را می بینم
که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش
به سمت پسکوچه های پرسه و پروانه می روی
نه اینکه بی تو نخندم
نه،
اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم
تمام خطوط این خنده های خواب آلود
با رگبار گریه های شبانه
از رخساره ی خسته و خیسم
پاک می شوند

 

"یغما گلرویی"

 


نوشته شده در سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

این آرایش جدیدت در شعرهام

همه چیز را به هم ریخته!

لااقل موهایت را ببند

که شعرهام به باد نرود...

 

 

"کامران رسول زاده"

 


نوشته شده در سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط فهیمه نظرات () |

بس که چشمهایم به لب‌های توست؛

اشکم را

پای هر گلدانی بریزی ..

گل سرخ می روید!

 

ناصر رعیت نواز

 
نوشته شده در سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط فهیمه نظرات () |

Design By : nightSelect.com