بوی صبح می دهی

بوی صبح می‌دهی،

و گنجشک‌ها

در خنده‌هایت پرواز می‌کنند.

حسودی‌ام می‌شود

به خیابان‌ها و درخت‌هایی،

که هر صبح

بدرقه‌ات می‌کنند...

حسودی‌ام می‌شود

به شعرها و ترانه‌هایی که می‌خوانی

- خوشا به حال کلماتی،

که در ذهن تو زیست می‌کنند!-

دلم می‌خواهد

یک‌بار دیگر

شعر را

خیابان را

تمام شهر را،

با کودک مهربان دست‌هایت

از اول،

قدم بزنم...

 

 مریم ملک دار

 

/ 6 نظر / 25 بازدید
شهرام

مهم نیست اكنون زندگی ام چگونه میگذرد ، عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور میکنند و باعث لبخندم میشوند !

حامد

لذت بردم از این شعر

ذکریا

به پایان آمد این دفتر … الان دارم میرم یه ۲۰۰برگ بگیرم تو اون ادامه بدم کارامو[نیشخند]

آزاده

خیلی عالیییییییییییی[چشمک]

مهربان

خیلی عاااااااااااشقانس بی نظیره مهسا[قلب][بغل]