تو بخند

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

 

من فدای تو

 

به جای همه گلها تو بخند

 

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

 

ریسمانی کن از آن موی دراز

 

تو بگیر

 

تو ببند

 

تو بخواه

 

   تو بخند...!

 

 

فریدون مشیری

 

/ 22 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shalizeh

[قلب]

shalizeh

سلام عزيزم مرسي از ظاهار لطفت من عاشق شعراي وبلاگت شدم خانم شاعر پيشه

shalizeh

سلام عزيزم مرسي از ظاهار لطفت من عاشق شعراي وبلاگت شدم خانم شاعر پيشه

جلال

امروز روز جهانیه فضولیه ،میتونی یه سوال که ته دلت مونده ازم بپرسی. قول میدم صادقانه جواب بدم. . براي همه بفرست سوالهای جالبی ازتون میپرسن.......

سپیده

آدم ها همه می پندارند که زنده اند؛ برای آنها تنها نشانه ی حیات؛ بخار گرم نفس هایشان است! کسی از کسی نمی پرسد : آهای فلانی! از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟ ...

لیلای من

سلام مهسای عزیز.مرسی از بابت این شعر زیبا فریدون مشیری کاش اون تیکه شعرو هم اضافه میکردی که میگه : همه را مي شنوم؛ مي بينم. من به اين جمله نمي انديشم. به تو مي انديشم. اي سرپا همه خوبي! تک و تنها به تو مي انديشم. همه وقت، همه جا، من به هر حال که باشم به تو مي انديشم. بازم مرسی .مهسای عزیز منم ایشالا کمی مشغله هام کمتر شد باز برمیگردم ولی مطالبتو همیشه میخونم. خدا نگهدارت

مریم

[گل]منم عاشق شعر های فریدون مشیری هستم.موفق باشی

سپیده

سایه ها محصول پشت کردن دیوارها به آفتاب اند؛ گستاخی دیوارها را تقلید نکنیم، تا آفتابی بمانیم ... [قلب]

سپیده

در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد عشقها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده بجا می ماند