تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت،

دلتنگی ام را به باد می سپارد...

 

سیدعلی صالحی

/ 9 نظر / 23 بازدید
ساناز

" دُنـیــــا پُــر از آدم هـایـی سـت کـه هـمـدیـگر را گُــم کـرده انـد ... ! " قشنگ بود[گل][گل][گل]

حامد

امیدوارم که از عشق سهمت فراق نباشه

ذکریا

بسیار بسیار زیبا بود ممنون

علی فلسفی

سلام.وبلاگه زیباوخوبی دارین.موفق باشین.[گل]

آزاده

[افسوس][افسوس][افسوس][افسوس]

ذکریا

عشق،پلنگی است که در رگهایم می دود.پلنگی که میخواهد تا خدا خیز بردارد. من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمیکنم.حتی اگر قفس تنم را بشکند. خدا ماه است و این پلنگ میخواهد تا ماه بپرد. حکایت پلنگ و ماه عجب نا ممکن است.اما هرچه نا ممکن تر است زیباتر است. پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست میزند؛اما... هزار هزار هزار فرسنگ مانده به ماه میافتد. دره های جهان پر از پلنگان مرده است،که هرگز پنجه شان به آسمان نرسیده است. خدا اما پرش پلنگ عشق را اندازه میگیرد، نه رسیدنش را. و پلنگان میدانند خدا پلنگی را دوست تر دارد که دورتر میپرد! +عرفان نظر آهاری

مهربان

عالی بود...خیلی دلنشین بود[قلب]

تنهاترین مریم

[گل]سلام عزیزم وبت زیباست خوشحال میشم منم جزو دوستانت قرار بدی موفق باشی[ماچ]