چگونه فکرمیکنی پنهانی؟

چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی؟


تو که قطره بارانی بر پیراهنم


دکمه طلایی بر آستینم


کتاب کوچکی در دستانم


و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم


مردم از عطر لباسم می فهمند


که معشوقم تویی


از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای


از بازوی به خواب رفته ام می فهمند


که زیر سر تو بوده است...

 

 

نزار قبانی

/ 1 نظر / 22 بازدید
ذکریا

آسمان بارانی است اشك من هم جاری است شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است شاید او می داند كه فرو خوردن اشك قاتل جان من است من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم اشك خود را كه نگه می دارم با یه بغض كهنه من رهایش كردم باز زیر باران من به زیر باران اشكها می ریزم همگان در گذرند باز بی هیچ تامل در من سر به سوی آسمان می سایم؛ من نمی دانم... صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است