از دیدار تو بازمی گردم

از دیدار تو بازمی‌گردم


با دست‌هایی که در دست‌های‌ام جا مانده‌اند


و حرف‌هایی که در دهان‌ام...



از دیدار تو بازمی‌گردم


با چشم‌هایی،


که راه خانه را بازنمی‌شناسد



کسی در رگ‌های‌ام راه می‌رود


کسی در قلب‌ا‌م می‌ایستد


و در جیب‌هایم دستی‌ست


که بوی ِ عشق می‌دهد...



در آیینه نگاه می‌کنم


تو را می‌بینم

 

 

 

مریم ملک دار

/ 1 نظر / 4 بازدید
ذکریا

آینه دنیا نه تو می مانی نه اندوه و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود ، قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم ، خواهد رفت آن چنانی که فقط ، خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه نه آیینه به تو ، خیره شده است تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید و اگر بغض کنی آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن تا خدا ، یک رگ گردن باقی است تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده