در نوبتی دوباره دلت را مـرور کن

در نوبتی دوباره دلت را مـرور کن

از غم به هر بهانه‌ی ممکن عبور کن

رحمی کن ای عزیز به آبادی خودت

فکری برای کشتن این بوف کور کن

ای خیس گریه‌های کدورت، کمی بخند

این ابرهای مملو تب را صبور کن

گیرم تمام راه تو مسدود شد، بگرد

یک آسمان تازه و یک جاده جور کن

با انجمادِ ظلمتِ شب بی شباهتی

با شعله در برودت ذهنم خطور کن

یاغی! هبوط فرصت تقسیم سیب نیست

در نوبتی دوباره دلت را مـرور کن

 

 فرهاد صفریان

 

 

/ 4 نظر / 109 بازدید
سپیده

چقدر این اشعار به دل میشینه[گل]

آزاده

[لبخند][لبخند][لبخند]

ذکریا

بسیار عالی بود [دست][دست]