بگذار قفل و کلیدها کار خودشان را کنند

بگذار قفل ها و کلید ها کار خودشان را کنند

 

 ما چرا باور کنیم درهای بسته ی بین خودمان را؟


چرا به جای گریستن به تنهایی اعتقاد نیاوریم؟


نگاه کن


گنجشک های مست پشت پنجره


زندگی را با خود از این شاخه به آن شاخه می برند


تو اما روی کاناپه بست نشسته ای


و می گذاری کوچه هایمان به بن بست برسند

 


بی خیال با کاموا های آبی ات دریا می بافی


من آن طرف نگاهت دست و پا می زنم در خودم


عینک آوردم


تعارف کردم به تو


و سعی کردم خودم را به درشت نمایی بزنم


تو اما


همچنان دریا می بافی


که مرا غرق کرده باشی!

 

مریم نظری

/ 1 نظر / 23 بازدید
ذکریا

گر درختی از خزان بی برگ شد یا کرخت از سورت سرمای سخت هست امیدی که ابر فرودین برگها رویاندش از فر بخت بر درخت زنده، بی برگی چه غم وای بر احوال برگ بی درخت ... " محمدرضا شفیعی کدکنی "