روزگار غریبی است نازنین...


تو را
در گرته ­های­ صلح و آزادی
غم و شادی

تو را
در شعرها
ای درد مادرزاد گم کردم

تو را
در قهوه­ خانه ­ها
تو را
در دود قلیان­ ها
تو را
در پشتِ میز کافه ­ ­ی میعاد
گم کردم

 تو را
در سفره­ های­ هفت ­سین
در لحظه ی تحویل

تو را
در تُنگ ­ها
ای ماهی آزاد گم کردم

***

تو را
در عصر سیمان
عصر انسان­ های­ ماشینی

تو را
در شهر زندان
این قفس­آباد گم کردم

 تو را
در دشنه­ ای در دیس

دهانت را می ­بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می­ دارم
دلت را می­ بویند
روزگار غریبی­ ست نازنین…

تو را
در شاملو
این قالب آزاد گم کردم

***
تو را
در بیستون
در تخت خسرو
خواب با شیرین

تو را
در ضربه­ هایی تیشه ­ ­ی فرهاد
گم کردم

***
تو را
در عصر مشروطه
تو را در مجلس روسی

تو را
در ضجّه ­های
یک زنِ معتاد
گم کردم

تو را
در جایگاه متهم
در غُل و در زن/ جیغ

تو را
در دادگاه عدل استبداد گم کردم

 تو را
در بی کلاهی ­های­ شاپو
پهلوی بَر دار

تو را
در مسجد ناشاد گوهرشاد
گم کردم

تو را
در آخرین
برداشت­ های نفی از منکر

تو را
در گشت­ های ­ کاملن ارشاد
 گم کردم

 

سید احمد حسینی

/ 4 نظر / 47 بازدید
علی

نوشته هات بیستن حرف ندارن حیف گزینه لایک نداره وگرنه همشونو لایک میکردم[لبخند][گل]

آزاده

[لبخند]

سعید

سلام خیلی وبلاگ قشنگی داری دوست دارم باهم تبادل لینک کنیم حتماً بهم سر بزن.

امید

سلام تو را در شاملو این قالب ازاد گم کردم بسیار زیبا انتخابی بود دست مریزاد